جدیدا دوس دارم زود زود بنویسم البته سعی میکنم حرفی داشته باشم اما
خودم بدم میاد وبلاگایی رو که میخونم مثلا بیست روزی یه بار اپ کنن
ادم کم کم یادش میره اون وبلاگا رو با این که خیلی دوستشون هم داره و البته میدونه کار دارن....
به نظر من اینجا نمیتونه شبیه دفتر خاطرات باشه چون همگانیه پس اگه قراره فقط واسه
دل خودمون بنویسیم بهتره تو دفتر خاطرات بنویسیم
امروز صبح که از خواب بیدار شدم یه حس بدی داشتم و همش داشتم واسه یکی نقشه میکشیدم
حالا از قبل هم کمی ازت دلگیر بودم با ابن که بعضی وقت ها ناراحتی هامون از طرف مقابلمون
یه جورایی غیره منطقیه میدونیم اونم ناراحته از وضع موجود اما بازم ناراحتیم
خولاصه میخواستیم یه حالی گرفته باشیم البته من هیچ وقت سر تو عقده ای بازی در
نمیارم ولی نمیدونم این حس خبیث چطوری و از کجا اومد البته این جور وقتا که یه حالی
میشم فهمیدم ماهیانه عزیز مهمون شدن هیچ وقتم نفهمیدم کی قراره بیاد
تا از قبل بدونم و واسه کسی نقشه نریزم اما هیچ وقت تا حالا بهم نشون نمیده درست
بازم میگم بده این حسسسسس
من هر وقت واسه خودم انار دون میکنم تا میرم مثلا اب بخورم بیام دیدم غیب شده
خیلیم ناراحت میشم وقتی یکی بخوره اخه مگه انار با اسونی دون میشه؟؟؟ها ها ها پروووو
من یا نباید طولانی بنویسم یا میشه از هر دری سخنی